Archive for مه 2010

تو می فهمی چی داری می گی؟ سیگار با طعم گوشت خوک؟

25/05/2010

این آقایان دیگر شورش را درآورده اند. مطلب خبرگزاری اهل بیت را بخوانید.

خوب یکی نیست بگه باباجان حالا گوشت خوک در اسلام حرومه و می خوای بگی مثلن در ایران فساد زیاد شده و گوشت خوک در بقالی ها هم فروخته می شه، عیبی نداره فعلن ریش و قیچی دست تو عوضی افتاده اما دیگه چرا داری ضر مفت می زنی مردک؟

آخه کجای دنیا شما دیدید سیگار با طعم گوشت خوک تولید بشه؟ آخه مگه با طعم توت فرنگی یا پرتقال تولید می شه که حالا با طعم گوشت خوک تولید بشه؟

دیگه دارم عصبی می شم ها!!

Advertisements

تاثیر میدیا و رسانه های حکومتی – حکومت با ما چه می کند

21/05/2010

صبح از خواب بیدار می شوم.

دارم دوش می گیرم. وقتی اعتقادات مذهبی داشتم زیر دوش مواظب بودم که اول سرم و بعد  طرف راستم را درست بشویم و بعد به طرف چپ بروم. حالا که دیگر به چیزی معتقد نیستم خنده ام می گیرد از این که چه مناسکی برای دوش گرفتن در دینمان وجود دارد.

زیر آب گرم جیشم می گیرد و می خواهم زیر دوش خودم را خلاص کنم. آخ که چه لذتی دارد اما هنوز لحظاتی نگذشته است که یادم می افتد رو به قبله ام. شاید با این که دیگر اعتقادی ندارم باز هم سعی می کنم رویم را به طرفی دیگر کنم.

عادت دارم قبل از بیرون رفتن تلوزیون نگاه کنم اما هر کانالی که می زنم آخوندی بد ترکیب نشسته و دارد موعظه می کند. شیش تیغه های صدا و سیما هم از آن ها بدتر. برای این که بتوانند مجری باشند مجبورند یا ولادتی را تبریک بگویند یا شهادتی را تسلیت. یا از دستاوردهای دولت نهم سابق و دهم فعلی برایم بگویند. و یا مجیز خانمی محجبه یا مردی ریشو را بگویند که امروز میهمان برنامه آنان است.

لقمه را در دهانم می گذارم و کانال را عوض می کنم. خانمی که فقط یک چشمش پیداست دارد از حضرت زهرا برایم می گوید. حالم به هم می خورد که این زنیکه رییس فلان جای کشور است. عنوانش نشان می دهد خیلی ها زیر دستش کار می کنند و وای به روزگارشان. تند تند با چایی شیرینم لقمه را پایین می فرستم.

از خانه می زنم بیرون. وارد کوچه می شوم. هر دیواری نوشته ای دارد:

ما کوخ نشینان را به کاخ نشینان نمی فروشیم. امام خمینی

آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. امام خمینی

انقلاب ما انفجار نور بود. امام خمینی

نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی

روی دیوار مسجد شعارها تهوع آور است:

بسیج مدرسه عشق است.

بسیج لشگر مخلص خداست.

مدرسه ها هم وضعیت بهتری ندارند:

معلمی شغل انبیاست.

وای که سرم دارد گیج می رود.

به دیوار مهد کوچک سر خیابان می رسم و شعاری دیگر:

«اطلبوالعلم من المهد الی الحد»

وای که این لحد عجب چیز مزخرفی است. نمی شد ما را هم با کت و شلوار خا ک کنند؟

سعی می کنم فراموش کنم. رادیو را روشن می کنم.

مجری برنامه دارد شهادت امام چندم را تسلیت می گوید. برنامه ها همگی غمگین هستند. مجبورم به جای علی رضا افتخاری به صدای مزخرف منصور ارضی گوش بدهم. وای که چقدر با صدای این حاج منصور گریه کرده بودم. از گذشته ام خنده ام می گیرد.

ظبط ماشین  را روشن می کنم. وارد اتوبان می شوم. صدای ضبطم بلند است.

به میدان هفت تیر که می رسم فاطی کماندوها مشغول گیر دادن به دخترها هستند مخصوصن آن هایی که در این  روزها لباس های رنگی هم پوشیده اند. حال و حوصله ندارم بنابراین صدای ظبط را کم می کنم.

در میدان هم مسجد بزرگی خودنمایی می کند. بارها از کنارش گذشته ام. روی تابلوی اعلاناتش را دیده ام: مراسم دعای کمیل، مراسم دعای ندبه، مراسم فلان، مراسم فیصال. عکس شهدای مسجد هم همیشه روی دیوار هست.

باهزار بدبختی ماشینم را پارک می کنم. وارد آسانسور شرکت می شوم. آهنگ از کرخه تا راین را برایم می زند. یاد شیمیایی ها می افتم و این که در جنگ چند هزار نفر شیمیایی شدند. یاد صحنه ی شیمی درمانی بسیجی می افتم و سرفه هایش.

وارد شرکت که می شوم تازه باید قیافه ی ریشوی مدیرم را ببینم. با این که شرکت ظاهرا خصوصی است اما زیر مجموعه دولت است.

مجبورم به کارخانه در حوالی تهران بروم. دوباره همین آش و همین کاسه. در راه باز هم صدها تابلوی هشدار دهنده: سبحان الله، نماز را فراموش نکنید، خدا ناظر بر احوال شماست و غیره.

به دروازه شهری که کارخانه شرکت در آن است می رسم و باز هم عکس شهدای این شهر کوچک جلوی دیدگانم ظاهر می شود. انگار قرار است این شهدا ما را ول نکنند.

مجبورم تلفن کنم اما موبایلم در این شهر کوچک آنتن نمی دهد. به باجه ی تلفن می روم و کارت تلفنم را وارد می کنم. قبل از این که بتوانم شماره بگیرم پیغامی روی صفحه ی دیجیتال تلفن عمومی نمایان می شود: نماز ستون دین است. دارم با خودم فکر می کنم این نماز چه ربطی به تلفن زدن من دارد.

کارم را می کنم و بر می گردم. محیط این شهر کوچک با تهران خیلی فرق می کند و بسیار مذهبی تر است مخصوصن که ایام شهادت است و تا دلت بخواهد در و دیوار شهر از پارچه های  مشکی پوشیده شده است. داخل فضای کارخانه هم که همین بساط است. شعار و شعار و شعار. خوب دیگر ایام شهادت است، سال همت مضاعف است، دستاوردهای هسته ای داشته ایم، رییس جمهورمان کمر ابرقدرت ها را شکسته است. و این ها همه باید پوستر و پلاکارد داشته باشند.

کارم که تمام می شود به خانه برمی گردم. خسته و کوفته. حال و حوصله ماهواره را ندارم. تلوزیون را روشن می کنم و یادم می افتد گریه بازار است و بهتر است خاموشش کنم.

نیمه های شب با صدای موبایلم از خواب می پرم. وحشت می کنم. می ترسم دوباره مادرم نصفه شبی سکته کرده باشد. خدایا چه شده است؟ نکند اتفاق بدی افتاده باشد. چراغ را روشن می کنم. ساعت دو نیمه شب است. موبایلم را پیدا می کنم تا پیغامی را که گرفته ام بخوانم: شهادت …. را به شما و تمامی شیعیان جهان تسلیت می گوییم.

عظما، جون ننت به مهد کودک ها بیشتر از این کاری نداشته باش -مطالبات رهبری به مهد کودک ها هم رسید

18/05/2010

آخه تویی که سرلوحه ات خمینی  است که شهوت رانی رو با نوزاد آزاد می دونه، باید هم عواملت رو بفرستی مهد کودک ها!!.

مصطفی محمد نجار، وزیر کنونی کشور نیز پیش از این درباره اجرای این طرح در مهد کودک ها گفته بود: «مهدهاي کودک ها متاسفانه ناهنجاري‌هاي زيادي را در خود جاي داده‌اند و براي ساماندهي آن‌ها با همکاري آموزش و پرورش و سازمان بهزيستي اقداماتي را در دستور کار داريم تا براي آموزش مربيان و بررسي انواع بازي‌ها اقدام لازم صورت گيرد. ضمن اينکه طرح‌هاي «رحمت»، «مطهر» و «هدي» توسط ارگان‌هاي مختلف را هم  براي آموزش مربيان در دستور کار قرار داده ایم.

ای نجار  آخه می دونی داری چی ضر ضر می کنی.

ناهنجاری های مهد کودک ها رو من برات می گم:

شنیدن موسیقی هر چند وقت یک بار

گرفتن جشن و این جور چیزا

خانم های مانتویی

بازی با خمیر، نقاشی، سرود و شعر، خواب نیم روز، کاردستی، و … که تمامی از مصادیق کفر به شمار می رود چون هر چیزی که شما را از یاد خداوند غافل کند محکوم است و معصیت دارد.

خوب ما هم برنا مه پیشنهادی شما را از قبل می دانیم:

شنبه: اجرای دعای کمیل به جای عمو زنجیر باف

یک شنبه: فرازهایی از وصیت نامه امام به جای کتاب حسنی نگو بلا بگو

دوشنبه: زیارت عاشورا به جای آموزش نقاشی

سه شنبه: بازی من عاشق رهبری ام به جای بازی با خمیر

چهارشنبه: مراسم ختم قرآن به جای خواندن سرود

پنج شنبه: شنیدن نوار حاج منصور ارضی مسجد ارک تهران به جای نوار چیه و چرا

جمعه: شرکت در فریضه نماز جمعه همراه با والدین. حتما باید از حضور خودتان و والدینتان عکس برداری کنید و به مدیر مهد تحویل دهید.

خدایا تو فقط بلدی برای زن پیغمبر آیه نازل کنی یا کار دیگه ای هم ازت برمیاد

11/05/2010

قبلن هم گفته بودم که داری از چشم جماعت می افتی گوش نکردی.

500 سال پیش از چشم مسیحی ها افتادی گفتی خوب مسلمونا هستن عیبی نداره اما باز هم دارم می گم داری از چشم مسلمونا هم می افتی ها.

خداییش روزی سی تا وبلاگ جدید علیه خودت داره افتتاح می شه.

حالا اگه راست می گی یه کاری بکن

تو فقط بلد بودی وقتی زن پیغمبر توی صحرا گم شد و بعدش با یه پسر جوون پیداش شد آیه نازل کنی یا این که مثلن بلدی وقتی این همه آدم تو ایران کتک خوردن و زندان رفتن و بهشون تجاوز شد و باتوم تو سرشون خورد و اعدام شدن و فحش خوردن و خورد شدن و له شدن و از اون طرف یه کمپوت ا.ن. زد زیر همه چی، بازم آیه نازل کنی.

خوب بکن دیگه لامصب

یه چیزی بگو که نگن خدا لال بود

ا.ن. آقا هاله ی نورش کم بود، حالا مستجاب الدعوه هم شد.

07/05/2010

آقا من بعد از دیدن این خبر فارس نیوز در مورد این که خداوند دعای باران احمدی نژاد را اجابت کرد یه خورده به فکر افتادم.

اجابت درخواست دعای باران احمدی نژاد

در اصل دارم فکرمی کنم از این همه دعا چرا همیشه در طول تاریخ دعای باران اجابت می شه.

خوب ما خیلی حالت هایی داریم که یه جماعتی با هم دعا می کنن.

مثلا در جنگ های سودان و در دارفور که صدها هزار نفر بی خانه شدند و هزاران نفر کشته شدند خدا اصلا دعاها رو نمی شنید. یا جنگ جهانی اول و دوم یا جنگ ایران و عراق که مردم هشت سال هر شب آرزوی مرگ صدام رو کردن  آخرشم هیچی به هیچی.

یا مثلن وقتی در رواندا هزاران نفر کشته می شوند و مردم از ته دل ، آره از ته دل، برای پایان جنگ دعا می کنند، خدا انگار رفته مرخصی.

یا این همه بچه آفریقایی با شکم های باد کرده و چشمای ورقلمبیده از خداوند درخواست غذا می کنن. مادراشون که دیگه سوز دعاشون عرش رو از حرارت آب می کنه. والا آخه چطور می تونه ببینه بچه از گشنگی داره می میره، کنارشم یک لاشخور نشسته، مادرشم داره گریه می کنه و بعدش هیچ کاری نکنه.

یا یه کمی نزدیک تر که بیایم وقتی توی بم زلزله میاد و ده ها هزار نفر بی خونه می شن خدا رفته گل بچینه.

یا بعد از انتخابات صدها هزار نفر سر پشت بوما داد زدن خدا رو صدا کردن و آرزوی مرگ دیکتاتور رو کردن. خداییش من جای خدا بودم یه تکونی به خودم می دادم اما انگار نه انگارکه  این همه خلایق دارن همگی یه چیز از خدا می خوان. تعدادشون هم خدا وکیلی از اونایی که رفته بودن دعا و نماز  بارون بخونن خیلی بیشتر بود. همه هم از ته دل و با آخرین اخلاصشون داد می زدن.

اما نمی دونم چی می شه تا یه جماعتی جمع می شن و برای بارون دعا می کنن، ضرتی بارون میاد ( البته این مساله شامل حال آفریقا و کشورهای گرم سیر نمی شه).

حالا من با دو تا مشکل مواجهم:

نخست این که چرا فقط دعای دسته جمعی بارون اجابت می شه. آیا خدا فقط در مورد بارون تخصص داره و در تخصصش مرگ دیکتاتور و پایان جنگ و سیر کردن گرسنه ها و این حرف ها نیست؟ یا مثلن آزادی اسرا و از این حرف ها ( به خصوص که توی ماه رمضون این قدر می گیم الهم فک کل اسیر که آدم باورش می شه خدا قراره قاچاق چی ها و دزدها رو هم آزاد کنه. البته این دعا در مورد سیاسی ها کارگر نمی افته ها گفته باشم)؟

دوم این که: خدایا این همه آدم حسابی دعا کردن و تو اونا رو به چیزتم حساب نکردی. اما تا این مموتی خل و چل دعا کرد فرتی بارون فرستادی. من که می گم این فالس نیوز دروغ می گه. من فکر می کنم حتی اگر فالس نیوز هم اشتباهی درست بگه می شه این طور تصور کرد که از قبل با هواشناسی هماهنگ بودن.

که در این صورت هم تو،   ببخشید شما،   باید اگر هم قرار بود بارون بیاد جلوش رو می گرفتی.

آخه حیف نیست سوژه می دی دست چهار تا جوجه بسیجی؟ حالا بسیجی ها به کنار.  این کمپوت ا.ن. جو گیر می شه آخه.

حالا هاله ی نورش کم بود، ا.ن. آقا مستجاب الدعوه هم شد.

دلت اومد این ا.ن. دعا کنه بارون بیاد بعد تو هم دست روی دست بذاری تا بارون بیاد؟

آخه من قربون اون قدرت و حکمتت برم. این یکی دیگه حکمتش چی بود؟

نکنه این بار هم اشتباهی اومدی از حکمت دری رو ببندی و بعدی رو واز کنی و همه چی قاطی پاطی شد و تو هم جوگیر دعای بارون شدی و نتونستی خودتو کنترل کنی و خلاصه بارون رو فرستادی؟ و به این ترتیب به قول قدیمی ها یه قفل دیگه هم زدی رو قبلیه؟

من آن چه شرط بلاغ بود با تو گفتم. بعدن نگی هیچ کی نگفت. آخه همه تازگی ها قات زدن به رهبری نامه می نویسن من می خوام یه راست بیام سراغ خودت.

یه آخوند تو محلمون بود شب های احیا می گفت یه شب یه کافربت پرستی داشت با بت های خودش راز و نیاز می کرد. تا صبح می گفت یا صنم یا صنم یا صنم. دم دمای صبح خوابش گرفت و اشتباهی به جای یا صنم گفت یا صمد و اون وقت ( این جاش خداییش آخونده کولاک می کرد) خدا به فرشته هاش می گفت برید نیاز بنده من رو برآورده کنید. فرشته ها عصبانی می شدن می گفتن خدایا این یارو اشتباه کرد اما خدا می گفت عیبی نداره بندمه غیر از من کسی رو نداره.

حالا که تو این همه باحالی و منم در پست قبلی ام این همه دعا در حق مموتی ا.ن. کردم ، خودت یه کاری بکن دیگه. این مردم دارن ازت روگردون می شن ها!!! حالا خود دانی

کدام یک ؟ امریکا یا اسلام

05/05/2010

این فالس نیوز هم دوباره زور زد و تخم دوزرده کرد. لینک را ببینید.

طبق گفته زاکانی آمریکای مدعی حقوق بشر تا به حال به 23 کشور حمله نظامی کرده است.

و ما هم می دانیم که اسلام مدعی نجات بشریت تا به حال به هیچ کشوری حمله نظامی نکرده است.؟؟؟!!!!!

باور ندارید از 118 بپرسید

مموتی الهی جز جیگر بزنی – مناجات های دامبولی

05/05/2010

الهی که  یه تریلی از روت رد بشه که مثل کمپوت ان که خودت باشی وسط خیابون له شی که رفیقات از رو جوونای مردم رد شدن.

مموتی الهی بیفتی توی دیگ آب جوش که این همه خون به دل این همه آدم کردی.

مموتی ایشالله ور بپری که یه جماتی از دستت راحت شن

الهی به این شب عزیز بری نیویورک برنگردی که این همه مادر رو چشم به راه جووناشون گذاشتی

الهی دچار تیر غیب بشی که جوونای مردم رو با تیر کشتی

الهی دست به هر چی بزنی تبدیل به پهن بشه که تر زدی تو این مملکت

الهی هواپیمات رو هوا منفجر بشه که این همه هواپیمای روسی خریدی مردم رو به کشتن دادی.

الهی دچار سرنوشت سعید امامی بشی ( واجبی بخوری بمیری) که این همه از این ارازل پشتیبانی می کنی

الهی که پسرت رو ببرن مسجد ارشادش کنن که این همه جوونای مردم رو توی این مسجدها کتک زدین

مموتی ایشالله به حق همین ساعت زهرماربخوری بمیری که زندگی مردم رو بهشون زهر کردی

مموتی امیدوارم تیکه تیکه شی که امید همه رو ناامیدکردی

حالا یه کم نفس بکشم ………

مموتی الهی همه تنت زخم بشه که این همه بدن دست گل های مردم رو زخم کردی

مموتی امیدوارم زنت به همون روزی بیفته که زن سعید امامی افتاد که این قدر به زن و بچه های مردم توهین کردی

مموتی الهی زهر هلاهل بخوری جیگرت تیکه تیکه شه که این قدر جیگر همه رو سوزوندی

مموتی الهی دخترت گیر طائب بیفته که همه کثافت کاری هاتون رو حاشا کردی

مموتی الهی دستت قلم شه که دستور زدن بچه های مردم رو صادر کردی

مموتی الهی پاهات بشکنه که این قدر این ور اونور نری ضر بزنی

مموتی الهی اصغر قاطر بیاد سراغت بعدشم همه مدارک گم بشه که این قدر زدی زیر همه چی

مموتی امیدوارم لال از دنیا بری که این همه چاخان کردی

مموتی الهی گوشت تنت بچسبه به فرش که تن مردم رو زخمی کردی

مموتی امیدورام هی تو بدویی هی احمد خاتمی از پشتت بیاد که این همه مردم رو توی کوچه خیابون ها دووندی

مموتی الهی حناق بگیری که یه حرف راست از تو دهنت در نمیاد

مموتی الهی که گلوت تیکه تیکه شه که این همه گاز اشک آور به خورد این خلق دادی

مموتی ایشالله وقتی مردی خوشگل و چاقال بشی که تو بهشت به جای غلمان ازت استفاده کنن

مموتی امیدوارم به ناله های مردم زجر دیده سلاطون بگیری ذره ذره آب شی

مموتی الهی درد بی درمون بگیری که این قده بی مزه ای

مموتی ایشالله کارد بخوره به اون شیکم بی صاحابت که این قده طمع داری

مموتی الهی بترکی که سیرمونی نداری و هر کجا پا گذاشتی چاپیدی

مموتی الهی اون دنیا با اربابت محشور بشی جفتتون رو بکنن تو کثافت که این قده کثافتین

مموتی الهی خوار و ذلیل بمیری که انسان های با شرف و آبرو دار رو وادار به اعترافات الکی کردی

مموتی امیدوارم مثل خلخالی یه مریضی بگیری بدنت کرم بذاره از بوی گندت هیچ کی نتونه بیاد به دیدنت

مموتی الهی بمیری ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

آخیش دلم خنک شد.

شما هم هرچی دلتون می خواد بهش اضافه کنید

دین و فطرت

03/05/2010

طبق تعالیم اسلامی، اسلام دین فطرت است و اگر این دین بر سرشت و فطرت پاک آدمی عرضه شود، انسان آن را خواهد پذیرفت چون آن را با فطرت خود در یک راستا خواهد دید.

پرداختن به این موضوع زمانی طولانی می طلبد اما من فقط به نظر شخصی ام بسنده می کنم.

تا آن جایی که حافظه ام یاری می کند مطهری بر این باور است که اگر انسانی را که تا به حال با هیچ انسانی مراوده نداشته و به فرض از کودکی در جنگل بزرگ شده است پیدا کنیم و ادیان و مکتب های مختلف را به او آموزش دهیم او دین اسلام را به عنوان دین انتخاب خواهد کرد.

این قضیه بسیار جای اشکال دارد چون حتی یک مورد هم چنین چیزی مشاهده نشده است. البته این موضوع می تواند تاییدی هم باشد بر این نکته که شرایط پیرامون انسان می توانند روی او تاثیر به سزایی داشته باشند.

برای مثال اگر آقای خامنه ای در یکی از محلات فقیر آمریکا به دنیا آمده بود و پدرش یکی از گانگسترهای آن محله بود آیا باز هم او به حوزه علمیه قم می رسید و رهبر مسلمانان یا شیعیان جهان می شد؟

من که بعید می دانم.

این که حتی یک مورد هم پیدا نشده که فردی جنگلی را بیاورند و به او دین های مختلف را عرضه کنند و او اسلام را قبول کند به خودی خود نمی تواند باعث ابطال این مدعا بشود اما فراموش هم نکنیم که در دنیای مدرن و با تقابل علم و دین که علمای دینی هم خیلی از این قضیه ناراحت هستند این قضیه معنای خاصی پیدا می کند. یعنی این جماعت از علوم طبیعی بسیار ناراحت هستند و این قضیه حسابی بیخ خرشان را گرفته است و ولشان نمی کند تا آن جا که خودشان هم مجبور می شوند برای اثبات مدعای خود از علم کمک بگیرند و مثلا ثابت کنند که فلان مساله که در قرآن یا فلان حدیث آمده از لحاظ علمی درست است و این نشان می دهد که دین ما از لحاظ علمی پیش بینی هایی کرده و این هم یکی از معجزات آن به حساب می آید.

حالا مجبوریم برگردیم به موضوع اصلی که رابطه فطرت و دین است.

آیا انسان هایی که در کشورهایی غیر مسلمان به دنیا آمده اند بر اساس فطرت اسلام را می پذیرند؟

آیا کسانی که در کشورهای مسلمان به دنیا می آیند بر اساس فطرتشان مسلمان شده اند؟

آیا در کشورهایی مثل ایران که مردم اسلام را پذیرفتند فطرت جمعی یک مرتبه دگرگون شد و همه به دنبال فطرت خود رفتند و مسلمان شدند؟

یا شاید هم بتوان طور دیگری به قضیه نگاه کرد.

آیا مردم غیر مسلمان سایر نقاط دنیا یا حتی کسانی که در کشورهای مسلمان هستند اما مسلمان نیستند فطرتشان ناپاک است؟ یا اصلن فطرت ندارند؟

آیا اگر مردم چین از خوردن قورباغه لذت می برند و مردم دیگر نقاط دنیا از دیدن این صحنه هم حالشان بد می شود، فطرت هایی متفاوت دارند؟ آیا فطرت مردم چین ایراد دارد یا فطرت سایرین؟ آیا اگر یک بچه چینی را در اروپا بزرگ کنیم باز هم دلش قورباغه سرخ شده خواهد خواست و به طور فطری هوس قورباغه خواهد کرد؟

حال باید دید اگر کسی با فطرت خود اسلام را برگزید و بعد متوجه شد که اشتباه کرده آیا می تواند دوباره به دین قبلی خود بازگردد؟

داریم کم کم به جاهای جالب داستان می رسیم. یعنی همان جایی که هزار سال است برای ما گفته اند که در اسلام زور و اجباری وجود ندارد.

تازه اگر کسی مسلمان شد ( منظور کسانی است که در بدو تولد مسلمان نبوده اند)، و بعد تصمیم گرفت که دینش را عوض کند چه اتفاقی برایش می افتد.
در قسمت اول یعنی پس از این که مسلمان شد با او مصاحبه می کنند و معروف می شود و سر از صدا و سیما در می آورد و در قسمت دوم جانش را از دست خواهد داد.

یعنی به عبارت دیگر ما تا جایی فطرت را قبول داریم که در جهت قبول اسلام باشد و اگر کسی آن را نپذیرفت معلوم می شود که او فطرتی ناپاک دارد و باید توی سرش بزنیم تا قبول کند و اگر نخواست قبول کند باید به ما جزیه ( یک جور پول زور که مسلمانان از غیر مسلمانانی که حاضر به قبول اسلام نشده اند می گیرند) بدهد تازه آن هم با خفت و خواری.

حالا اگرمردی با فطرت خود اسلام را برگزید نیازی ندارد تا زن نا مسلمانش را طلاق بدهد اما اگر زنی مسلمان شد باید از شوهر نامسلمان خود طلاق بگیرد. اصلن هم مهم نیست که این زن فطرتن مسلمان شده است و عاقل و بالغ است چون ممکن است شوهر غیر مسلمانش او را دوباره کافر کند پس بهتر است این زن فطرتش را زیر چتر مرد مسلمانی داشته باشد تا فطرتش دیگر عوض نشود. البته این خیلی خوب است که این زن این قدر عقلش می رسیده که اسلام را برگزیند اما درست از زمانی که مسلمان می شود مغزش پاره سنگ بر می دارد و دیگر نمی توان روی فطرت او حساب کرد.

مردها فطرتن از تعدد زوجات خوششان می آید پس مردها می توانند چند باری ازدواج کنند. البته ممکن است زن ها هم از تعدد همسر لذتی ببرند و این هم کاملا فطری باشد اما فطرت زن ها را نمی توان فطرت کاملی به شمار آورد.

حال اگر مردمی بر اساس فطرت خود تصمیم گرفتند که مثلن شراب بخورند، غلط می کنند که بخورند و شراب حرام است.

بدنیست در این جا ملموس ترین چیزی را که به نظر بنده در دنیا اتفاق افتاد برایتان بازگو کنم. داستان تکراری است اما جالب است.

وقتی در جنگ جهانی دوم ارتش روسیه به آلمان رسید، به دلیل جنگ سرد قرار شد نصف آلمان متعلق به روسیه باشد. زیبایی این نکته در این جاست که شهر برلین هم از وسط نصف شد و دیواری بین هر نیمه کشیده شد.

یک طرف برلین شرقی شد که قرار بود مدینه فاضله کمونیستی برای ساکنانش به ارمغان بیاورد.

طرف دیگر برلین غربی شد و همان طوری ماند که بود.

رهبران برلین شرقی مدام از برلین غربی بد می گفتند. می گفتند غربی ها بد هستند، موسیقی شان بد است، سیستمشان ایراد دارد، مشکلات اقتصادی دارند، بیچاره هستند و شما باید خدا را شکر کنید که در برلین شرقی هستید چون اگر خانه تان دو تا کوچه پایین تر بود، می افتادید توی برلین غربی و بدبخت می شدید.

اما واقعیت چیز دیگری بود. مردم برلین شرقی دوست داشتند به سمت غرب بروند. اوایل دیوار کوتاه بود و کمی سیم خاردار داشت اما کم کم برای این که مردم از بهشت شرقی به جهنم غربی نروند، دیوارها بزرگ تر شد، بلند تر شد، سیم خاردارها به برق وصل شد. دیوار دوتا شد. بین دیوار مین و تله های انفجاری گذاشته شد. بین میله های سیم خارداد تفنگ های اتوماتیک نصب شد. هر چند متر یک برج دیدبانی ساخته شد.

می دانید برای چه؟ برای این که نکند مردمی که در بهشت شرقی زندگی می کردند به جهنم غربی فرار کنند. صدها نفر در راه فرار از بهشت شرقی جانشان را از دست دادند.
و روزی که دیوار برچیده شد دل کسانی که پشت دیوارهای برلین شرقی گیرافتاده بودند خوش حال شد.

حالا ما هم حرفمان همین است. آقاجان شما دین خوبی دارید که دارید خوش به حالتان. اگر هم دینتان فطری است که باز هم ترسی ندارد مردم باید فطرتن دین شما را بپذیرند. دیگر این همه بگیر و ببند و بزن و بکوب برای چیست؟

برای این که فطرت مردم نکند یک مرتبه اشتباه کند و تصمیمی را که پدرانشان گرفته اند عوض کند؟

آیا در جایی که فطرت اساس باور اسلام است نیازی هست که کسی که مسلمان به دنیا آمده و تصمیم دارد مسیحی بشود را اعدام کنیم؟

من فکر می کنم که بهتر است برویم و سماقمان را بمکیم چون خود این حضرات هم می دانند که دعوا سر لحاف ملاست.