تاثیر میدیا و رسانه های حکومتی – حکومت با ما چه می کند

صبح از خواب بیدار می شوم.

دارم دوش می گیرم. وقتی اعتقادات مذهبی داشتم زیر دوش مواظب بودم که اول سرم و بعد  طرف راستم را درست بشویم و بعد به طرف چپ بروم. حالا که دیگر به چیزی معتقد نیستم خنده ام می گیرد از این که چه مناسکی برای دوش گرفتن در دینمان وجود دارد.

زیر آب گرم جیشم می گیرد و می خواهم زیر دوش خودم را خلاص کنم. آخ که چه لذتی دارد اما هنوز لحظاتی نگذشته است که یادم می افتد رو به قبله ام. شاید با این که دیگر اعتقادی ندارم باز هم سعی می کنم رویم را به طرفی دیگر کنم.

عادت دارم قبل از بیرون رفتن تلوزیون نگاه کنم اما هر کانالی که می زنم آخوندی بد ترکیب نشسته و دارد موعظه می کند. شیش تیغه های صدا و سیما هم از آن ها بدتر. برای این که بتوانند مجری باشند مجبورند یا ولادتی را تبریک بگویند یا شهادتی را تسلیت. یا از دستاوردهای دولت نهم سابق و دهم فعلی برایم بگویند. و یا مجیز خانمی محجبه یا مردی ریشو را بگویند که امروز میهمان برنامه آنان است.

لقمه را در دهانم می گذارم و کانال را عوض می کنم. خانمی که فقط یک چشمش پیداست دارد از حضرت زهرا برایم می گوید. حالم به هم می خورد که این زنیکه رییس فلان جای کشور است. عنوانش نشان می دهد خیلی ها زیر دستش کار می کنند و وای به روزگارشان. تند تند با چایی شیرینم لقمه را پایین می فرستم.

از خانه می زنم بیرون. وارد کوچه می شوم. هر دیواری نوشته ای دارد:

ما کوخ نشینان را به کاخ نشینان نمی فروشیم. امام خمینی

آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. امام خمینی

انقلاب ما انفجار نور بود. امام خمینی

نه شرقی نه غربی، جمهوری اسلامی

روی دیوار مسجد شعارها تهوع آور است:

بسیج مدرسه عشق است.

بسیج لشگر مخلص خداست.

مدرسه ها هم وضعیت بهتری ندارند:

معلمی شغل انبیاست.

وای که سرم دارد گیج می رود.

به دیوار مهد کوچک سر خیابان می رسم و شعاری دیگر:

«اطلبوالعلم من المهد الی الحد»

وای که این لحد عجب چیز مزخرفی است. نمی شد ما را هم با کت و شلوار خا ک کنند؟

سعی می کنم فراموش کنم. رادیو را روشن می کنم.

مجری برنامه دارد شهادت امام چندم را تسلیت می گوید. برنامه ها همگی غمگین هستند. مجبورم به جای علی رضا افتخاری به صدای مزخرف منصور ارضی گوش بدهم. وای که چقدر با صدای این حاج منصور گریه کرده بودم. از گذشته ام خنده ام می گیرد.

ظبط ماشین  را روشن می کنم. وارد اتوبان می شوم. صدای ضبطم بلند است.

به میدان هفت تیر که می رسم فاطی کماندوها مشغول گیر دادن به دخترها هستند مخصوصن آن هایی که در این  روزها لباس های رنگی هم پوشیده اند. حال و حوصله ندارم بنابراین صدای ظبط را کم می کنم.

در میدان هم مسجد بزرگی خودنمایی می کند. بارها از کنارش گذشته ام. روی تابلوی اعلاناتش را دیده ام: مراسم دعای کمیل، مراسم دعای ندبه، مراسم فلان، مراسم فیصال. عکس شهدای مسجد هم همیشه روی دیوار هست.

باهزار بدبختی ماشینم را پارک می کنم. وارد آسانسور شرکت می شوم. آهنگ از کرخه تا راین را برایم می زند. یاد شیمیایی ها می افتم و این که در جنگ چند هزار نفر شیمیایی شدند. یاد صحنه ی شیمی درمانی بسیجی می افتم و سرفه هایش.

وارد شرکت که می شوم تازه باید قیافه ی ریشوی مدیرم را ببینم. با این که شرکت ظاهرا خصوصی است اما زیر مجموعه دولت است.

مجبورم به کارخانه در حوالی تهران بروم. دوباره همین آش و همین کاسه. در راه باز هم صدها تابلوی هشدار دهنده: سبحان الله، نماز را فراموش نکنید، خدا ناظر بر احوال شماست و غیره.

به دروازه شهری که کارخانه شرکت در آن است می رسم و باز هم عکس شهدای این شهر کوچک جلوی دیدگانم ظاهر می شود. انگار قرار است این شهدا ما را ول نکنند.

مجبورم تلفن کنم اما موبایلم در این شهر کوچک آنتن نمی دهد. به باجه ی تلفن می روم و کارت تلفنم را وارد می کنم. قبل از این که بتوانم شماره بگیرم پیغامی روی صفحه ی دیجیتال تلفن عمومی نمایان می شود: نماز ستون دین است. دارم با خودم فکر می کنم این نماز چه ربطی به تلفن زدن من دارد.

کارم را می کنم و بر می گردم. محیط این شهر کوچک با تهران خیلی فرق می کند و بسیار مذهبی تر است مخصوصن که ایام شهادت است و تا دلت بخواهد در و دیوار شهر از پارچه های  مشکی پوشیده شده است. داخل فضای کارخانه هم که همین بساط است. شعار و شعار و شعار. خوب دیگر ایام شهادت است، سال همت مضاعف است، دستاوردهای هسته ای داشته ایم، رییس جمهورمان کمر ابرقدرت ها را شکسته است. و این ها همه باید پوستر و پلاکارد داشته باشند.

کارم که تمام می شود به خانه برمی گردم. خسته و کوفته. حال و حوصله ماهواره را ندارم. تلوزیون را روشن می کنم و یادم می افتد گریه بازار است و بهتر است خاموشش کنم.

نیمه های شب با صدای موبایلم از خواب می پرم. وحشت می کنم. می ترسم دوباره مادرم نصفه شبی سکته کرده باشد. خدایا چه شده است؟ نکند اتفاق بدی افتاده باشد. چراغ را روشن می کنم. ساعت دو نیمه شب است. موبایلم را پیدا می کنم تا پیغامی را که گرفته ام بخوانم: شهادت …. را به شما و تمامی شیعیان جهان تسلیت می گوییم.

Advertisements

2 پاسخ to “تاثیر میدیا و رسانه های حکومتی – حکومت با ما چه می کند”

  1. نما Says:

    آفرین به شما با این متن قشنگ اینها هر روز جلوی چشم ماست و اینقدر تکرار شده است که مثل مخدری است که آرام آرام تمام وجودمان را نابود میکند

  2. ه Says:

    ايران ديوانگي جنون محض – جان من يه روز خوب بلخره مياد؟ نه جان من؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: