حکایت مطرب و ملا – تا ملایان زبان به دهان گیرند

این چنین آورده اند که در قدیم الایام جوانکی بود لوده و بی کار که گذر عمر به بطالت می کرد و سرخوش بود و هیچ کارش با اخلاق نبود. پس روزی از کویی گذر می کرد که جمعی مطرب دید مشغول می گساری و لهو و لعب. از رفتار ایشان خوشش آمد و نزد سر دسته مطربان رفت و او را گفت:

مرا نیز در کیش خود بپذیر.

سر دسته مطربان گفت: اگر خواهی به کیش ما درآیی باید که یک بار بدهی و این تنها راه است که تو می توانی در جمع ما وارد شوی.

جوانک لختی اندیشید و دور شد.

فردا جوانک نزد سردسته مطربان آمد و گفت: ای استاد مرا باید در جمع خود راه دهی که یه آن چه گفته بودی عمل کردم.

سر دسته مطربان پرسید: بازگو تا ببینم چه کردی.

جوانک گفت: دیروز که از شما جدا شدم رفتم و دادم و شب که به خانه بر شدم ترتیب مادر و خواهرم را هم دادم تا ره صد ساله را یک شبه رفته باشم و نزدیک ترین کس به تو باشم و پس از تو سر دسته این جمع باشم.

مطرب بر سرش کوفت که ای احمق این چه کاری بود که کردی؟ اکنون تو دیگر در جمع مطربان نمی گنجی و مطربی تو را نشاید که تو بیش از آن که لازم بود انجام دادی و دیگر در این جمع نتوانی وارد شدن.

جوانک با افسوس پرسید: پس حال چه کنم؟

سردسته مطربان گفت: باید که به قم روی به مدرسه فیضیه و ملا شوی که آن جا همه کس بر کیش تو باشد و تا ابد خوش بگذرانی و ایام به کامت باشد و هزاران هزار نفر خدمتت بکنند.

کاظم صدیقی: هر کس مخالف ولایت فقیه است یا لقمه حرام خورده یا مادرش بی احتیاطی کرده است!!!

هر کس به ولایت علی شک دارد با مادرش در میان بگذارد.

Advertisements

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: