ای بسیجی، من خائنم یا تو؟

گاه گاهی وقتی ایمیلی در مورد جنبش سبز به بسیجی ها می فرستم، از طرف آن ها به خائن بودن محکوم می شود. در رده حکومتی هم دایم این تهمت تکرار می شود و بدون هیچ دلیل و مدرکی هر کس را که سرسپرده ولایت نباشد خائن می نامند. بنابراین تصمیم گرفتم از زبان خودم و دیگران این مطلب را بنویسم.

ای بسیجی،من یک کارگرم.

شهرداری یا کارخانه یا اداره اش فرقی نمی کند. حقوق اندکی دارم و به سختی روزگار می گذرانم. صبح زود باید بیرون بزنم و تا بعدازظهر کارهای پست ، سخت و گاهی سخیف جورواجوری بکنم. کارم که تمام می شود هم به محل کار دومم می روم و دوباره چند ساعت کار می کنم. حقوقم کفاف مخارجم را نمی دهد و هر ماه هشتم گرو نهم است. همیشه تو را می بینم که در دفتر حراست کارخانه و اداره نشسته ای. زمستان وقتی هوا سرد است تو بخاری داری و تابستان وقتی گرم است تو کولر داری.

من کار می کنم و تو ول می گردی و الکی به این و آن گیر می دهی. با تلاش من چرخی از این اقتصاد می چرخد و تو فقط به درد خورد کردن اعصاب این جماعت می خوری.

حالا راستش را بگو ، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک کارمندم

خانم یا آقایش فرقی نمی کند. با هزار بدبختی درس خواندم تا به این جا رسیده ام. هر روز باید مراقب حرف زدنم و رفتارم باشم تا نکند تو راپورت مرا بدهی. هر روز ظهر تو را میبینم که با آستین های بالازده و  دمپایی لخ لخ کنان به سمت نمازخانه اداره می روی. با خودم فکر می کنم اگر این حراست نبود الآن چه کاره بودی؟ اصلن غیر از زیراب زدن چه کاری بلد هستی؟ نه سوادی، نه صنعتی، نه فنّی!! فقط بلدی هر چند وقت یک بار یکی از پوسترهایی را که برایت می فرستند به تابلو اعلانات اداره بزنی، مراسم زیارت عاشورا راه بیندازی، با یک آخوند برای خواندن نماز جماعت قرارداد ببندی و … زیراب من و امثال من را بزنی.

من هر روز کار می کنم تا ارباب رجوعی را که به اداره می آیند راضی کنم اما تو فقط دور خودت می چرخی و اسباب زحمت دیگران را فراهم می کنی. خدا نکند فلان خانم به فلان آقا بخندد یا فلانی سر نهار از حکومت انتقاد کند، آن وقت سر و کله تو پیدا می شود. حاصل کار من پیش برد کارهاست و حاصل کار تو ترس و نگرانی و لبخندهایی که روی لب ها می ماسد.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک آموزگار هستم.

شیمی یا فیزیکش فرقی نمی کند. هر روز باید پای تخته سیاه گچ بخورم تا بتوانم به فرزندان این آب و خاک چیزی بیاموزم. بسیار تلاش کرده ام و هنوز هم تلاش می کنم تا بتوانم بهتر درس بدهم و با علم روز آشنا باشم. با حداقل دست مزد دارم کارم را انجام می دهم. هر بار هم که خواسته ام حای اعتراضی به حقوقم داشته باشم به من برچسب شورش زده ای و مرا از تدریس تعلیق.

کار تو آموزش به قول خودتان علوم تربیتی است، در اصل تو یک جور آنتن در هر مدرسه ای هستی و خدا نکند کسی چیزی بگوید یا رفتاری بکند، آن وقت گزارشت را می نویسی و طرف را از نان خوردن می اندازی. من به سختی کار می کنم تا فرزندان کشورم را باسواد کنم اما تو چی؟ پاییدن این و آن و گزارش دادن و برنامه ریزی برای این که حدیث هفته را که بخواند و قرآن مراسم صبح گاهی را که.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک مهندس هستم.

مکانیک یا عمرانش زیاد فرقی نمی کند. بعد از سال ها درس خواندن در دانشگاه و هزاران هزار ساعت فرمول حل کردن به جایی رسیده ام که می توانم به آبادانی کشورم کمک کنم. می توانم محاسبات ساخت ساختمان، پل، یا سازه ای را انجام دهم، می توانم دستگاهی بسازم یا تعمیر کنم، می توانم کارکرد محصولی را بهتر کنم اما تو فقط مواظب من هستی نکند دست از پا خطا کنم، نکند حرفی علیه رهبر بزنم، انتقادی بکنم یا حتی فقط نق بزنم. فقط توی اتاق بسیج نشسته ای و وقت تلف می کنی. از تلاش من و امثال من استفاده می کنی و در عوض ما را متهم به خیانت می کنی. این همه راه و جاده و ساختمان، این همه بیمارستان و مدرسه و کارخانه و اداره را ما می سازیم و تو ما را به خیانت متهم می کنی بدون این که کم ترین کمکی در پیش رفت این کشور داشته باشی و تازه باز هم ما را متهم به خیانت می کنی چون فقط دلمان با امام و آقای تو نیست. حاصل تلاش من پیش رفت صنعت است و حاصل تلاش تو…؟

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک پرستار هستم.

تهران یا شهرستانش فرقی نمی کند. بدون این که توقعی داشته باشم بیماران را تر و خشک می کنم چون به کاری که می کنم ایمان دارم. از شرایط استخدامی ام راضی نیستم اما آن را به مریض ها منتقل نمی کنم. گاهی مجبورم شیفت های متوالی کار کنم. هر کدام از بیماران می تواند پدر، مادر، خواهر یا برادر تو باشد. کاری که من می کنم نگهداری از بیماران است و کار تو این است که مواظب باشی نکند خدای ناکرده تارمویی از من دیده نشود که اگر دیده شود عرش الهی به لرزه می افتد و چنین می شد و چنان می شود. حاصل کار من بهبودی بیماران است و حاصل کار تو اعصابی خرد شده از من و امثال من که باید با آسودگی خیال به کار خود بپردازند.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من می توانم یک نانوا، قصاب، رفتگر، برق کار، دانشجو یا فروشنده باشم و تو فقط فردی در بسیج اداره یا کارخانه یا حراست دانشگاه هستی. شاید هم مهندس باشی یا پرستار اما هرچه هستی به دلیل اختلاف نظرت با من نمی توانی من را به خیانت متهم کنی. خیانتی هم اگر باشد از جانب امثال توست نه من.

ای بسیجی، وقتی توی تاریکی مسجد یا حسینیه داری سینه می زنی و اشک از چشمانت سرازیر است و برای مظلومیت حسین یا به یاد سینه سوراخ زهرا یا فرق شکافته علی گریه می کنی و به سر و سینه ات می کوبی و فکر می کنی در اوج اتصال به ذات اقدس همایونی هستی و چنان شور گرفته ای که گمان می کنی اگر گریه های تو نبود عرش و فرش کن فیکون می شدند و بنابر این در همه جا و همه زمان ها به گردن سایر مردم حقی بزرگ داری، چرا که به یمن گریه زاری های توست که در کشور زلزله نمی آید و سیل ایران را نمی برد، یادت باشد که در همان زمان هزاران هزار نفر از هم وطنانت مشغول چرخاندن چرخی و بازکردن گرهی هستند، یعنی همان ها که تو خائن خطابشان می کنی، یعنی همان پزشک ها و پرستارهای شیفت شب، مهندسین پالایش گاه ها و کارخانجات و نیروگاه ها، یعنی پلیس ها، کارکنان صدا و سیما، کارگران شهرداری، مخابرات، نگهبان ها، و هزاران هزار نفر دیگر که به وطن خود خدمت می کنند و تو آن ها را خائن می نامی.

حالا شاید بخواهی از آن ژست های حق به جانب بگیری که اگر بسیج نبود حالا ایرانی ها به جای بچه های ایرانی، بچه های عراقی داشتند و از این جور مزخرف ها. اما بد نیست بدانی که:

1- ارتش ایران به مراتب بهتر از بسیج در جنگ عمل کرد. بهتر هم عمل نکرده باشد این طور نبوده است که ار تشی ها بشینند و تخمه بشکنند و بسیجی ها بجنگند. منصفانه هم بخواهیم نگاه کنیم می بینیم که ارتشی ها با کم ترین جیره و تسلیحات می جنگیدند در حالی که بسیج و سپاه بهترین آذوغه و مهمات را در اختیار داشتند. شیوه جنگ بسیج حمله های وسیع بود و پیش روی، در حالی که این ارتش بود که بعد از آن پیش روی ها باید روی مواضع باقی می ماند تا دشمن به آن جا برنگردد. آخرش هم که افتخارش نصیب شما بود و زحمتش نصیب ارتش. سوای این شما در جنگ پیروز میدان نبودید و با خفت  و خواری صلح را قبول کردید در صورتی که می توانستید در زمانی که پیروز جنگ بودید آن را متوقف کنید و خسارت خود را هم بگیرید و جلوی کشته و معلول شدن هزاران نفر دیگر را بگیرید.حاصل لجاجت شما هزاران هزار بیوه و یتیم و معلول و مجروح و خانواده های داغدار است، آن وقت من خائنم؟

2- بقیه مردم در زمان جنگ در حال کمک بودند چه از کسانی که در پشت جبهه کمک می کردند چه کسانی که در خط مقدم بودند. هزاران هزار مهندس و دکتر و پرستار و معلم و کارمند کار پشتیبانی از جنگ را به عهده داشتند.  آن زمان چیزی که بسیج نام داشت همین مردم کوچه و بازار بودند و تشکیلات منسجمی به عنوان بسیج که نیروی شبه نظامی باشد و عضو گیری کند وجود نداشت. همین مردم داوطلب بودند که به جبهه ها می رفتند و نام داوطلب را گذاشته بودند بسیج. این داوطلب ها هم امروز باتوم به دست نیستند. داوطلبان در زمان جنگ آمدند و جنگیدند و وقتی جنگ تمام شد رفتند دنبال کار و زندگی شان. آنهایی که در زمان جنگ توی قنداق بودند یا در دبستان، امروز داعیه بسیج دارند در صورتی که بسیجیان واقعی یا آن ها که در جنگ بودند امروز مشغول زندگی شان هستند و در لشکرکشی های خیابانی شما نقشی ندارند. حتی سپاه هم که نیروی نظامی است پرسنل زیادی دارد که در تظاهرات ها شرکت نمی کنند و در اصل کاری به این کارها ندارند. حجم بالای نوجوانان باتوم به دست در آرایش حکومتی در خیابان موید این ادهای من است. به بسیج مساجد هم که سری بزنی می بینی افرادی که در آن هستند اصلن روی جبهه را به خود ندیده اند پس لطفن از کیسه کسانی که بی هیچ چشم داشتی در جبهه ها جنگیدند خرج نکن.

3- حتی اگر تو در جنگ هم بوده باشی، آیا فکر می کنی تو تنها کسی هستی که برای کشورت جنگیده ای؟ فکر می کنی مردم سایر کشورهای دنیا وقتی مورد حمله قرار می گیرند توی خانه می نشینند؟ بد نیست ببینی تمامی مردم وقتی به کشورشان حمله می شود از وطن خود دفاع می کنند. اگر نگاهی به جنگ های بزرگ دنیا مثل جنگ جهانی اول و دوم و جنگ ویتنام و جنگ های آفریقا بیندازی می بینی در تمامی این جنگ ها هم مردم کشورهای در حال جنگ برای کشورشان جنگیده اند. هیچ کدامشان هم به اندازه شما از سایر هم وطنانشان طلب کار نبوده اند. هیچ کدامشان هم بعد از جنگ به اندازه شما صدها نوع سهمیه برای استخدام و تحصیل و ازدواج و وام و غیره نداشته اند.

تو شاید بتوانی با ایدئولوژی و جهان بینی خودت من را کافر بخوانی، شاید بتوانی من را فتنه گر بخوانی، شاید بتوانی من را شورشی بخوانی اما خوب می دانم که نمی توانی من را خائن بنامی. چرا که آن که هر لحظه به وطنش و هم وطنانش خیانت می کند تو هستی.

Advertisements

برچسب‌ها: , , , , ,

یک پاسخ to “ای بسیجی، من خائنم یا تو؟”

  1. fadayebasij Says:

    سلام شوهر خواهرم که بسیجی‌ هست میگفت بهشان گفتند که اگر اتفاقی‌ مثل ژاپن برای نیروگاه بوشهر یا نتنز بیفتد باید قرص‌های یود و پتاسیم بخورند متاسفانه داروخانه‌های این شهرها خبر دادند که دولت تمامی‌ این قرصها را برای پاسداران و بسیجیها خریداری کرده. به عبارت دیگر مردم باید بروند بمیرند. همیشه میگفتند بسیج یعنی ملت اگر ملت بسیج واقعی‌ هستند چرا دارو فقط برای پاسدارها هست و نه برای مردم. شوهر خواهرم این سوال را می‌کند ولی‌ جرات نکرد خودش بنویسد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: