Posts Tagged ‘دامبولی، یادداشت های دامبولی’

استفتائات و احکام نقوی – در آداب انگشت کردن در دماغ و انگشت رساندن به کسی

09/11/2011

سوال: 

با سلام ، از اینکه چنین مکانی را برای استفتائات نقویون عزیز راه اندازی کردین کمال تشکر و امتنان را دارم چون ما نقویون! همیشه و همه جا سئوالاتی برامون پیش میاد که نمیتونیم جواب درست و درمونی بگیریم ! فلذا من بعنوان اولین نقوی! میخواستم بدونم حکم انگشت کردن توی دماغ با انگشت رسوندن به یک بازیکن چه حکمی داره؟! و اگه به جای یک انگشت، چهار انگشت فرو کنیم آیا بازی فوتبال ، معتبره یا نه؟! ضمنا حکم تماشاچی ها رو هم میخواستم بدونم!
با تشکر : یک نقوی مخالف علوی و عباسی!!

جواب:

هوالانگشت کن

احکام انگشت کردن در دماغ با انگشت رساندن به افراد متفاوت است چون می توان چهار انگشت را مثل این برادر رضایی در آن جای طرف فرو کرد اما نمی توان چهار انگشت را در سوراخ دماغ فرو کرد، فلذا این مساله در صورت همگانی بودن آن، احکام نماز جماعت هم بر آن مترتب است بدین وسیله که اگر شما کسی را با یک انگشت انگشت کنی یک ثواب می بری، و اگر دو انگشت دو ثواب، و سه انگشت سه ثواب و الی آخر. اگر بازیکن فوتبال را انگشت کنی که اجر آن چندین برابر می شود، برای مثال اگر فوروارد برزیل را چهار انگشت کنی یه چیزی حدود چهار هزار حسنه برایت نوشته می شود و اگر دروازه بان تیم مالدیو را انگشت کنی نهایتن چهارصد حسنه برایت نوشته می شود.
از پدرم شنیدم که او از پدرش شنید و همین جور تا بالا که جدم پیامبر اکرم (ص) فرمود: هر کس بازیکنی را در استادیوم ده هزار نفری انگشت کند آن هم چهار تایی، فرشته ها هزاران سال برایش ثواب آن را می نویسند و اگر کسی بازیکنی را در استادیوم صد هزار نفری انگشت کند آن هم چهارتایی، و جلوی دوربین صدا و سیما، حتی اگر تمام درختان قلم شوند و دریاها و اقیانوس ها جوهر شوند و تمام فرشتگان به جای دوختن پرده ی بکارت حوری هایی که ضرت و ضرت بکارتشون رو از دست می دن، بشینن ثواب این انگشت چهارتایی را بنویسند، نخواهند توانست و همون طوری که در بالا گفتم ثواب آن یه چیزی تو مایه های ثواب نماز جماعته.
اما در مورد بازی فوتبال که باید بگویم این انسان های دیوانه ای که به جای گریه بر جدم حسین،  فوتبال بازی می کنند را باید گرفت هر کدام را یک انگشتی مشتی چیزیشان کرد. فوتبال هم اعتباری ندارد مگر آن که قبل از بازی زیارت عاشورا در آن خوانده شود و بعد از بازی هم دعای فرج.
اما مشکلاتی هم در زمینه احکام انگشت هست که نمی توان نادیده گرفت چون در مورد جماع ما مساله ی سر آلت یا همان ختنه گاه را داریم اما در انگشت ها سر آلت نداریم و فقط بند اول را داریم که جای سر آلت را نمی گیرد چون بند اول انگشت کجا و ختنه گاه کجا، به قول شاعر :
شکر مازندران و شکر هندوستان ——- هر دو شیرینند اما این کجا و آن کجا
علی ایحال شما فعلن احکام ختنه گاه را در مورد انگشت هم حساب کنید. بدین ترتیب که اگر بند اول فرو برود به غسل نیازی نیست اما از بند اول که گذشت، احتیاط واجب این است که ببینی طرف حالی به حالی شده است یا نه، اگر طرف خوشش آمد سریع او را در بسیج محل ثبت نام می کنی تا برادرا کمی از خجالت ایشان در بیایند و بعدن خود ایشان تبدیل به یکی از اون کونده پرروها بشوند، شاید یه احمدی نژاد دیگه از توش دراومد.
تماشاچی ها هم مثل همان نماز جماعت که با بغل دستی هایشان (یکی دو تا چپ و یکی دوتا راست) دست می دهند، می توانند بغل دستی هایشان را انگشت کنند. مستحب آنست که یک موج مکزیکی الکی راه بیندازی تا وقتی بغل دستی ات بلند شد سریع او را انگشت کنی. احوط آنست که وقتی بغل دستی ات پرسید اخوی چه می کنی شما پاسخ بدهی: چی؟؟؟ و این هم همان کونده پررویی است که در بالا عرض کردم که افتخار آن را به هر کسی نمی دهند.

 

وصل الله علی النقی و رفقائه و اعوانه و انصاره و اکنافه و تازگی ها پیروان وبلاگه و لایک کنندگان فیس بوکه و اعضای فیس بوکه

Advertisements

اقتصاد- ارّه ای که در چیز حکومت گیر کرده، نه راه پس دارد نه راه پیش

14/04/2011

اگر توصیه های آقای خمینی که معتقد بود اقتصاد مال خر است را جدی بگیریم که ادعای من بسیار خطرناک خواهد بود چون می شود مال خر که در آن جای حکومت گیر کرده است اما ما که مثل آقای خمینی بی ادب نیستیم و می گوییم اقتصاد مانند اره ای در چیز حکومت گیر کرده و حکومت نه راه پس دارد نه راه پیش.

این مطلب هم اصلن و ابدن علمی نیست و تجزیه و تحلیل خودم است از آن چه می بینم.

در اصل داستان از این قرار است که دولت احمدی نژاد نخست برای رسیدن به رای و در ضمن دزدیدن رای نیاز به کمک داشت. به عبارت دیگر نیاز داشت خیلی ها را شستشوی مغزی بدهد تا به او رای بدهند، خریدن رای کارگران، پخش سیب زمینی، دادن وام، و از طرف دیگر زدن و کشتن و تجاوز و لت و پار کردن و از این قبیل کارها.

دوره کار در راه خدا هم تمام شده و دیگر آن دوران نیست که کسی برای رضای خدا موش بگیرد. در حقیقت به غیر از یک عده معدودی انسان های ساده و بی اطلاع کسی دیگر در راه پیمایی های حکومتی شرکت نمی کند و یا برای رضای خدا به موسوی و کروبی فحش نمی دهد. حتی اگر برای رضای خدا هم باشد که باز هم باید کلی اتوبوس و سرباز و ساندیس و بلندگو و پوستر و این چیزها باشد تا این جماعت بتواند بیاید و یک فحشی هم به موسوی بدهد. همین طوری که نیست که فرشته مهربان بیاید و چون از قیافه این مموتی خوشش می آید ، عصای جادوییش را بچرخاند و یک مرتبه صدهزار تا پوستر چاپ بشود و صدها بلندگو نصب بشود و کلی اتوبوس ظاهر بشود. تشکیلات دارد و خرج و مخارج دارد که رقم هایش سر به فلک می زند. تازه این صورت خوش بینانه قضیه است که دولت مدعی است همه این ها خود جوش است وای به حال شق بدبینانه اش که ما معتقدیم همه این آدم ها را خریده اند و به بهانه چلوکبابی، وامی، پولی چیزی  بیشتر این آدم ها را جمع کرده اند.

این تازه اول ماجراست یعنی جمع کردن آدم ها برای یک تظاهرات، جمع کردن بسیجی ها برای کتک زدن مردم که دیگر چای خود دارد.

باید سال ها پول خرج کرده باشی، اردو راه انداخته باشی، به بسیجی ها در مراسم های مختلف شام و ساندیس و آجیل و غیره داده باشی تا این آدم ها بیایند و تازه در قبال گرفتن روزی چند صد هزار تومان با باتوم توی فرق سر مردم معترض بزنند. همین جوری که نمی شود فرتی هزاران نفر به صورت خود جوش بیایند و هر کدام باتوم داشته باشند و مردم را کتک بزنند.

پس خرج این همه ماشین و اتوبوس و بسیجی و گاز اشک آور و پوستر و ضرت و پرت از یک جایی باید بیاید.

از طرف دیگر باید هوای کله گنده ها را داشت، روسای بسیج و سپاه و آخوندها و حوزه علمیه و هزاران هزار نفر دیگر را که یک پله بالاتر از مردم معمولی هستند. آن ها را نمی شود با چلوکباب و وام ازدواج و دویست سیصد هزارتومان خرید. این ها برای خودشان سردار و سرتیپ هستند، حاج آقا و آیت الله و حجت الاسلام هستند، وکیل و وزیر هستند و قیمتشان بالاست. باید برای این ها پاداش ها ی دیگری در نظر گرفته شود.

این ها وام های میلیاردی می خواهند، حق واردات شکر و موبایل و چادر مشکی می خواهند، باید بتوانند از زیر مالیات کارخانه لاستیک سازی و معدن سنگشان در بروند، بتوانند در دوره ای خاص بدون تعرفه موز و سیب و پرتقال وارد کنند. خوب این ها هم دست دولت است و حسابی از خجالتشان در می آید. بالاخره باید هوای این ها را داشت اما مشکل این جاست که با این همه امتیاز که به حلقه یاران داده می شود از آن طرف هزاران نفر در دردسر می افتند. کارخانه داران، وارد کنندگان، کشاورزان، مردم عادی همه و همه به دلیل این امتیازها دچار فشار اقتصادی می شوند. اما از آن طرف این دولت کودتایی برای هر لحظه زنده ماندنش باید خرج کند و بیشتر پاداش بدهد و در نتیجه زندگی را بر مردم تلخ کند. خارجی ها را هم یادم رفت بگویم، این حیات خلوت های جمهوری اسلامی ایران در آمریکای جنوبی و آفریقا و لبنان و انگلیس و سوریه و بحرین و غیره هزینه دارد الکی که نیست. باید دم طرف را ببینی تا برایت کاری کند (البته اگر بتواند) یا باید شکم طرف را سیر کنی تا عکست را بالا ببرد یا برای مظلومیت امامت سینه بزند.

تازه کار به جایی می رسد که به قول معروف کف گیر به ته دیگ می خورد. دیگر نه پولی باقی مانده نه امتیازی اما یاران حلقه نشین حلقه به گوش کاری به این کارها ندارند و امتیازات باید همیشگی باشد.

در نتیجه وقتی کیسه دولت خالی شد، کم کم به فکر راه درآمد جدید می افتد. بحث یارانه ها را مطرح می کند، بنزین و برق و گاز و کوفت و زهرمار را گران می کند تا بتواند پول تو جیبی اش را در بیاورد اما گران کردن این ها همان و گرفتار خشم مردم شدن همان. مردمی که اگر به دموکراسی نیازی نداشته باشند به نان شب محتاجند و این جاست که کم کم اوضاع قمر در عقرب می شود.

حالا دولت یا باید بگوید غلط کردم و قیمت ها را سر جای قبلی برگرداند که نمی شود چون دیگر پولی برای خرج کردن ندارد یا این که قیمت ها را همان بالا نگه دارد و با مردم بجنگد که نتیجه اش معلوم است. انسان گرسنه دیگر نه می ترسد نه می اندیشد، انسان گرسنه فقط باید شکمش را پر کند.

این همان اره ای بود که خدمتتان عرض کردم. دولت هم اره در چیزش گیر کرده، نه می تواند عقب برود نه جلو، هر طرف هم که برود نتیجه اش پارگی است.

والسّلام علی من التبع الهادی و الهدی و اولادهم و زوّارهم

من دیگه تا چند وقت پیامی ندارم

ای بسیجی، من خائنم یا تو؟

24/03/2011

گاه گاهی وقتی ایمیلی در مورد جنبش سبز به بسیجی ها می فرستم، از طرف آن ها به خائن بودن محکوم می شود. در رده حکومتی هم دایم این تهمت تکرار می شود و بدون هیچ دلیل و مدرکی هر کس را که سرسپرده ولایت نباشد خائن می نامند. بنابراین تصمیم گرفتم از زبان خودم و دیگران این مطلب را بنویسم.

ای بسیجی،من یک کارگرم.

شهرداری یا کارخانه یا اداره اش فرقی نمی کند. حقوق اندکی دارم و به سختی روزگار می گذرانم. صبح زود باید بیرون بزنم و تا بعدازظهر کارهای پست ، سخت و گاهی سخیف جورواجوری بکنم. کارم که تمام می شود هم به محل کار دومم می روم و دوباره چند ساعت کار می کنم. حقوقم کفاف مخارجم را نمی دهد و هر ماه هشتم گرو نهم است. همیشه تو را می بینم که در دفتر حراست کارخانه و اداره نشسته ای. زمستان وقتی هوا سرد است تو بخاری داری و تابستان وقتی گرم است تو کولر داری.

من کار می کنم و تو ول می گردی و الکی به این و آن گیر می دهی. با تلاش من چرخی از این اقتصاد می چرخد و تو فقط به درد خورد کردن اعصاب این جماعت می خوری.

حالا راستش را بگو ، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک کارمندم

خانم یا آقایش فرقی نمی کند. با هزار بدبختی درس خواندم تا به این جا رسیده ام. هر روز باید مراقب حرف زدنم و رفتارم باشم تا نکند تو راپورت مرا بدهی. هر روز ظهر تو را میبینم که با آستین های بالازده و  دمپایی لخ لخ کنان به سمت نمازخانه اداره می روی. با خودم فکر می کنم اگر این حراست نبود الآن چه کاره بودی؟ اصلن غیر از زیراب زدن چه کاری بلد هستی؟ نه سوادی، نه صنعتی، نه فنّی!! فقط بلدی هر چند وقت یک بار یکی از پوسترهایی را که برایت می فرستند به تابلو اعلانات اداره بزنی، مراسم زیارت عاشورا راه بیندازی، با یک آخوند برای خواندن نماز جماعت قرارداد ببندی و … زیراب من و امثال من را بزنی.

من هر روز کار می کنم تا ارباب رجوعی را که به اداره می آیند راضی کنم اما تو فقط دور خودت می چرخی و اسباب زحمت دیگران را فراهم می کنی. خدا نکند فلان خانم به فلان آقا بخندد یا فلانی سر نهار از حکومت انتقاد کند، آن وقت سر و کله تو پیدا می شود. حاصل کار من پیش برد کارهاست و حاصل کار تو ترس و نگرانی و لبخندهایی که روی لب ها می ماسد.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک آموزگار هستم.

شیمی یا فیزیکش فرقی نمی کند. هر روز باید پای تخته سیاه گچ بخورم تا بتوانم به فرزندان این آب و خاک چیزی بیاموزم. بسیار تلاش کرده ام و هنوز هم تلاش می کنم تا بتوانم بهتر درس بدهم و با علم روز آشنا باشم. با حداقل دست مزد دارم کارم را انجام می دهم. هر بار هم که خواسته ام حای اعتراضی به حقوقم داشته باشم به من برچسب شورش زده ای و مرا از تدریس تعلیق.

کار تو آموزش به قول خودتان علوم تربیتی است، در اصل تو یک جور آنتن در هر مدرسه ای هستی و خدا نکند کسی چیزی بگوید یا رفتاری بکند، آن وقت گزارشت را می نویسی و طرف را از نان خوردن می اندازی. من به سختی کار می کنم تا فرزندان کشورم را باسواد کنم اما تو چی؟ پاییدن این و آن و گزارش دادن و برنامه ریزی برای این که حدیث هفته را که بخواند و قرآن مراسم صبح گاهی را که.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک مهندس هستم.

مکانیک یا عمرانش زیاد فرقی نمی کند. بعد از سال ها درس خواندن در دانشگاه و هزاران هزار ساعت فرمول حل کردن به جایی رسیده ام که می توانم به آبادانی کشورم کمک کنم. می توانم محاسبات ساخت ساختمان، پل، یا سازه ای را انجام دهم، می توانم دستگاهی بسازم یا تعمیر کنم، می توانم کارکرد محصولی را بهتر کنم اما تو فقط مواظب من هستی نکند دست از پا خطا کنم، نکند حرفی علیه رهبر بزنم، انتقادی بکنم یا حتی فقط نق بزنم. فقط توی اتاق بسیج نشسته ای و وقت تلف می کنی. از تلاش من و امثال من استفاده می کنی و در عوض ما را متهم به خیانت می کنی. این همه راه و جاده و ساختمان، این همه بیمارستان و مدرسه و کارخانه و اداره را ما می سازیم و تو ما را به خیانت متهم می کنی بدون این که کم ترین کمکی در پیش رفت این کشور داشته باشی و تازه باز هم ما را متهم به خیانت می کنی چون فقط دلمان با امام و آقای تو نیست. حاصل تلاش من پیش رفت صنعت است و حاصل تلاش تو…؟

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من یک پرستار هستم.

تهران یا شهرستانش فرقی نمی کند. بدون این که توقعی داشته باشم بیماران را تر و خشک می کنم چون به کاری که می کنم ایمان دارم. از شرایط استخدامی ام راضی نیستم اما آن را به مریض ها منتقل نمی کنم. گاهی مجبورم شیفت های متوالی کار کنم. هر کدام از بیماران می تواند پدر، مادر، خواهر یا برادر تو باشد. کاری که من می کنم نگهداری از بیماران است و کار تو این است که مواظب باشی نکند خدای ناکرده تارمویی از من دیده نشود که اگر دیده شود عرش الهی به لرزه می افتد و چنین می شد و چنان می شود. حاصل کار من بهبودی بیماران است و حاصل کار تو اعصابی خرد شده از من و امثال من که باید با آسودگی خیال به کار خود بپردازند.

حالا راستش را بگو، من خائنم یا تو؟

ای بسیجی، من می توانم یک نانوا، قصاب، رفتگر، برق کار، دانشجو یا فروشنده باشم و تو فقط فردی در بسیج اداره یا کارخانه یا حراست دانشگاه هستی. شاید هم مهندس باشی یا پرستار اما هرچه هستی به دلیل اختلاف نظرت با من نمی توانی من را به خیانت متهم کنی. خیانتی هم اگر باشد از جانب امثال توست نه من.

ای بسیجی، وقتی توی تاریکی مسجد یا حسینیه داری سینه می زنی و اشک از چشمانت سرازیر است و برای مظلومیت حسین یا به یاد سینه سوراخ زهرا یا فرق شکافته علی گریه می کنی و به سر و سینه ات می کوبی و فکر می کنی در اوج اتصال به ذات اقدس همایونی هستی و چنان شور گرفته ای که گمان می کنی اگر گریه های تو نبود عرش و فرش کن فیکون می شدند و بنابر این در همه جا و همه زمان ها به گردن سایر مردم حقی بزرگ داری، چرا که به یمن گریه زاری های توست که در کشور زلزله نمی آید و سیل ایران را نمی برد، یادت باشد که در همان زمان هزاران هزار نفر از هم وطنانت مشغول چرخاندن چرخی و بازکردن گرهی هستند، یعنی همان ها که تو خائن خطابشان می کنی، یعنی همان پزشک ها و پرستارهای شیفت شب، مهندسین پالایش گاه ها و کارخانجات و نیروگاه ها، یعنی پلیس ها، کارکنان صدا و سیما، کارگران شهرداری، مخابرات، نگهبان ها، و هزاران هزار نفر دیگر که به وطن خود خدمت می کنند و تو آن ها را خائن می نامی.

حالا شاید بخواهی از آن ژست های حق به جانب بگیری که اگر بسیج نبود حالا ایرانی ها به جای بچه های ایرانی، بچه های عراقی داشتند و از این جور مزخرف ها. اما بد نیست بدانی که:

1- ارتش ایران به مراتب بهتر از بسیج در جنگ عمل کرد. بهتر هم عمل نکرده باشد این طور نبوده است که ار تشی ها بشینند و تخمه بشکنند و بسیجی ها بجنگند. منصفانه هم بخواهیم نگاه کنیم می بینیم که ارتشی ها با کم ترین جیره و تسلیحات می جنگیدند در حالی که بسیج و سپاه بهترین آذوغه و مهمات را در اختیار داشتند. شیوه جنگ بسیج حمله های وسیع بود و پیش روی، در حالی که این ارتش بود که بعد از آن پیش روی ها باید روی مواضع باقی می ماند تا دشمن به آن جا برنگردد. آخرش هم که افتخارش نصیب شما بود و زحمتش نصیب ارتش. سوای این شما در جنگ پیروز میدان نبودید و با خفت  و خواری صلح را قبول کردید در صورتی که می توانستید در زمانی که پیروز جنگ بودید آن را متوقف کنید و خسارت خود را هم بگیرید و جلوی کشته و معلول شدن هزاران نفر دیگر را بگیرید.حاصل لجاجت شما هزاران هزار بیوه و یتیم و معلول و مجروح و خانواده های داغدار است، آن وقت من خائنم؟

2- بقیه مردم در زمان جنگ در حال کمک بودند چه از کسانی که در پشت جبهه کمک می کردند چه کسانی که در خط مقدم بودند. هزاران هزار مهندس و دکتر و پرستار و معلم و کارمند کار پشتیبانی از جنگ را به عهده داشتند.  آن زمان چیزی که بسیج نام داشت همین مردم کوچه و بازار بودند و تشکیلات منسجمی به عنوان بسیج که نیروی شبه نظامی باشد و عضو گیری کند وجود نداشت. همین مردم داوطلب بودند که به جبهه ها می رفتند و نام داوطلب را گذاشته بودند بسیج. این داوطلب ها هم امروز باتوم به دست نیستند. داوطلبان در زمان جنگ آمدند و جنگیدند و وقتی جنگ تمام شد رفتند دنبال کار و زندگی شان. آنهایی که در زمان جنگ توی قنداق بودند یا در دبستان، امروز داعیه بسیج دارند در صورتی که بسیجیان واقعی یا آن ها که در جنگ بودند امروز مشغول زندگی شان هستند و در لشکرکشی های خیابانی شما نقشی ندارند. حتی سپاه هم که نیروی نظامی است پرسنل زیادی دارد که در تظاهرات ها شرکت نمی کنند و در اصل کاری به این کارها ندارند. حجم بالای نوجوانان باتوم به دست در آرایش حکومتی در خیابان موید این ادهای من است. به بسیج مساجد هم که سری بزنی می بینی افرادی که در آن هستند اصلن روی جبهه را به خود ندیده اند پس لطفن از کیسه کسانی که بی هیچ چشم داشتی در جبهه ها جنگیدند خرج نکن.

3- حتی اگر تو در جنگ هم بوده باشی، آیا فکر می کنی تو تنها کسی هستی که برای کشورت جنگیده ای؟ فکر می کنی مردم سایر کشورهای دنیا وقتی مورد حمله قرار می گیرند توی خانه می نشینند؟ بد نیست ببینی تمامی مردم وقتی به کشورشان حمله می شود از وطن خود دفاع می کنند. اگر نگاهی به جنگ های بزرگ دنیا مثل جنگ جهانی اول و دوم و جنگ ویتنام و جنگ های آفریقا بیندازی می بینی در تمامی این جنگ ها هم مردم کشورهای در حال جنگ برای کشورشان جنگیده اند. هیچ کدامشان هم به اندازه شما از سایر هم وطنانشان طلب کار نبوده اند. هیچ کدامشان هم بعد از جنگ به اندازه شما صدها نوع سهمیه برای استخدام و تحصیل و ازدواج و وام و غیره نداشته اند.

تو شاید بتوانی با ایدئولوژی و جهان بینی خودت من را کافر بخوانی، شاید بتوانی من را فتنه گر بخوانی، شاید بتوانی من را شورشی بخوانی اما خوب می دانم که نمی توانی من را خائن بنامی. چرا که آن که هر لحظه به وطنش و هم وطنانش خیانت می کند تو هستی.

تولد دوباره

01/10/2009

من امشب در دنیای وبلاگ نویسی فارسی متولد شدم. اولین بار است که این تجربه را دارم. مجبورم به دلیل حفظ جانم با نام مستعار بنویسم.

هنگامی که شرایط ایران از لحاظ آزادی مطلوب شد، حتما خودم را معرفی خواهم کرد.